۱۳۹۶/۰۵/۰۹

.



خوبم و دنیا به‌کفشم نیست؛ علی‌رغم مرداد، علی‌رغم تاول پاها از شدت دویدن برای کارهایی که اگر ردیف شوند این‌جا می‌مانم، علی‌رغم پرکردن زمان اقامت بیست‌وسه‌روزه در کشوری که هرچند چندسالی برایشان کار کرده‌ام اما باب دلم نیستند (طفلی‌ها) و همه‌ی پس‌اندازم را ظاهرا هربار قرار است ببلعند که ته‌ش آیا اقامت دائم بدهند یا نه. یک گزینه‌ی سوم هم هست که وقتی دیشب سر شام برای میم تعریف کردم، ده‌ثانیه چشم‌هایش گرد شد و بعد به‌حال عادی برگشت و اگر آن‌دوتای دیگر جواب ندهند ناچارم به انتخاب این سومی چالشی. وقت برای تلف کردن ندارم، جاه‌طلبانه لذت‌طلبم و زندگی‌خواه.
به‌طرز بدجنسانه‌ای خوبم. هرصبح که بیدار می‌شوم و یادم می‌افتد که اوه دوسال گذشته و چه عالی که تمام شده، نیشم باز می‌شود. وکیل‌ام می‌گوید حال‌ات از شکل بی‌حس امام راحل به شیطان رجیم انرژی‌دار تغییر شکل داده. راست می‌گوید؛ دوپینگ جدایی، خط کشیدن روی بعضی نفرات، کم‌پولی و دویدن، حالا یک‌گوشه‌هایی از روی شیرین‌اش را نشان‌ام می‌دهد که با شیطنت می‌خندم. قاضی‌ها، دادگاه‌ها، قرص‌ها، درمان‌ها دیگر از نظرم ترسناک نیستند. زمان برد تا یاد بگیرم «دوست» گاهی به‌مراتب ترسناک‌تر است و شعر روی کاغذ زیباست؛ معلمان خصوصی مبحث نسبیت. حالا اعتراف می‌کنم هرآن‌کس که زیباتر ببوسد و برنامه یک‌عصر برای دانکرک دیدن ترتیب بدهد و میز صبحانه قشنگ‌تری بچیند را ترجیح می‌دهم به تئوری‌پردازی که شب از سرخط اخبار بی‌بی‌سی حرف بزند و صبح را با نقد عملکرد آزاده نامداری شروع کند.

به ب می‌گویم تو استثنای تمام قوانینی. تمام این‌سال‌های نوجوانی تا حالا، هرجا و هروقت بریده‌ام، شکست‌خورده‌ام، خودم را با دست‌وپای تاول‌دار و زخمی این‌جا پیدا کرده‌ام. چرا واقعا؟ جواب می‌دهد دلیل‌اش الاغ بودن‌ام است وگرنه همان‌وقت که، رشته‌موی آویزان را پشت گوشم می‌برد و می‌گوید بی‌خیال، شامت را بخور و محض رضای خدا موهایت را کوتاه کن ای میرزا کوچک‌خان.